بحران انقلابات قلبم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

سه شنبه صبح با خانوم عین رفتیم آی اس پ... بعد از جلسه هر دو انرژی شدیدا مثبتی داشتیم!

بعدازظهر اما، حال دیگری بود. خبر رسید مامان الف را از اتاق عمل بیرون آورده اند. معده اش را خارج کرده بودند، به هوش نمی آمد. اجازه ی ملاقات نداشت و و و

ترس را توی چشم های مامان دیدم. باهاش حرف زدم تا به این چیزها فکر نکند. فکر کردم برویم دیدن عزیز... نیم ساعت بعد سه تایی توی اتوبان بودیم... جاده خمیشه مرا به فکر می برد. این بار اما افکاری تلخ... فقط خدا می داند توی دلم چه قدر گریه داشتم... حس می کردم خوبی ها و خوشی ها در حال تمام شدن هستند و من کاری از دستم برنمی آید. یک ناامیدی را تجربه می کردم... فکر می کردم چه قدر من مشغول درس و کار و خودم بوده ام؟ چه قدر با همه ی این هایی که الان رنجورند و پیر، زندگی کرده ام؟

بحران: باید باید باید هفته ای یک شب بروم پیش عزیز بمانم. این تصمیمی بود که گرفتم!

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 19:39
برچسب‌ها :