بحران کابوس های دور و نزدیک

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

ساعت دو و پنجاه هفت دقیقه بامداد است. تقریبا نیم ساعتی می شود که از تپش قلب از خواب پریده ام. خواب می دیدم در ایران جنگ داخلی شده. یک عده برای این که دست نیروهای مقابل نیفتند، به خودشان مواد منفجره بسته اند تا در صورت لزوم خودکشی کنند. آن ها در حال فرار به پشت بام های یک ساختمان بلند ویران شده بودند. جایی نزدیکی های رسیدن به پشت بام، یکی شان از پله ها به پایین پرت شد. چشم هام را بسته بودم که افتادنش در قعر ظلمت طبقات پایین را نبینم. با صدای انفجارهای وحشت ناک چشم هام ناخودآگاه باز شد: دیدم که با پرت شدن آن یک نفر بقیه منفجر و متلاشی شده اند. قبل ترش دیده بودم که سیم های انفجاری شان به هم متصل بود... همین جا بود که با هراس بیدار شدم. چند ثانیه ی اول یادم نمی آمد کجا هستم و چه شده...

بحران: تقریبا روزی نیست که به "مردم عادی" کشورهای همسایه فکر نکنم، وقتی "خانه"ای ندارند، وقتی وحشت را تنفس می کنند، وقتی که "مجبورند" در جنگ باشند... دیشب مثل آدم های عامه ی کم فهم به بابا می گفتم سیاست مداران چرا هم دیگر را نمی کشند؟ چرا سیل بمب ها را بر سر مردم عادی که کم ترین نقش ها را در سیاست ها دارند، روانه می کنند؟ دیشب با همین فکرها خوابیده بودم...

  • مطالب مرتبط
  • بحران در معرض ابتلائات
  • بحران فکرهای مزاحم
  • بحران عیدهای بی تبریک
  • بحران عددها
  • بحران بار دیگر شهری که دوست «نمی داشتم»
  • بحران خشم ملایم
  • نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 18:08
    برچسب‌ها :