بحران بازگشت آرمان ها یا بازتعریف رسالت ها

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

من برای انجام یک کار کوچک به این دنیا آمده بودم، اما حالا...

بحران: تشریح تصورم در مورد دامنه ی رسالت شخصی ام را قصد ندارم. فقط این را بگویم  که لحظاتی توی زندگی هست که آدم از آرمان های خیلی بزرگ فاصله می گیرد، تمام سعی اش را هم روی تحقق اهداف رسالت هایی کاملا شخصی متمرکز می کند؛ اما یک روزی یک جایی آرمان های بزرگ گذشته به شکلی ناگریز پای شان را به زندگی آدم باز می کنند...

تاملات بعدمتنی: از این سخت تر هم مگر داریم؟ این که چند سال پی در پی سعی کرده باشی آرزوهای کاملا شخصی ات را جلا بدهی؛ سعی کرده باشی تمرکزت را از روی هر چه غیر از خود است، برداری؛ سعی کرده باشی جهان رو دوباره تعریف کنی، تعریفی که در آن مثل نوجوان ها محور خلقت را خودت کرده باشی؛ به ماه و خورشید مستمرا گوشزد کنی که در خدمت دل کوچک تو و خواسته هایش هستند؛ به شب گفته باشی آرامشم باش؛ به روز گفته باشی هیجانم باش؛ توی آینه خودت را متقاعد کرده باشی که "رویکرد اجتماعی" مصنوع بشر است و حاصل تمدن، باعث سرگشتگی است، از الم انسان نکاسته؛ برای خودت استدلال آورده باشی قلب از مغز اصالت بیش تری دارد... همه ی این ها را نه توی چند لحظه یا توی چند جمله، بل که توی ده سال پیاپی و به صورت طومارهای دنباله دار برای خودت جا انداخته باشی... آن وقت یک طوری بشود که ببینی کم کم یک "چیز" قدیمی اما آشنا در کنار آرزوهای شخصی قد علم می کند؛ ببینی یک نفر که عجیب شبیه خود توست، آن دورها ایستاده و با نگاه هاش به تو و به همه یادآوری می کند "ف"ای که می بینید، در به در چه چیزهایی بوده؛ سایه ای که به تو می گوید مدفون کردن آرمان های غیرفردی، آن ها را از بین نبرده... یک نفر که گاهی دور است و گاهی نزدیک، ایستاده رو به تو و توی دست هاش جیزی را نشانت می دهد؛ توی دست هاش همان آرزوهایی است که تو توی این سال ها بعد از هر خنده و گریه، بعد از هر امید و استیصال، روی شان خاک ریخته بودی؛ ناخن های آن یک نفر خون آلود است، بس که خاک هایی که ریخته ای را کنده! به هزار زحمت... آرمان های انسان اگر از صمیم قلب برخاسته باشند، همین حوالی چرخ می زنند و چرخ می زنند تا یک روزی تو را غافل گیر می کنند... غافل گیرم و نشسته ام به نظاره ی جهان قلبم و بازتاب صداهای آن در مسیری به نام زندگی...

  • مطالب مرتبط
  • بحران در معرض ابتلائات
  • بحران فکرهای مزاحم
  • بحران عیدهای بی تبریک
  • بحران عددها
  • بحران بار دیگر شهری که دوست «نمی داشتم»
  • بحران خشم ملایم
  • نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:13
    برچسب‌ها :