بحران روز سخت

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

چهارشنبه آشوب بودم...

1. صبحم با خبر خودکشی ر شروع شد. از میان میله های مژه هام اشک هام می ریخت روی بالشم...

2. ساعت ده حالم داشت به تر می شد چون ب گفت "خودکشی" نبوده، "خودکشی ناموفق" بوده؛ اما با آقای شین بحثم شد. سر طرحی که زده بود و دو تا مورد غیراخلاقی داشت... من با سیاست های ... کاری ندارم، حتی گاهی احساس انزجار کرده ام نسبت به رفتارش، اما موافق نبودم چنین طرحی را کار کنیم. اگرپادرمیانی کاف.میم نبود، موهای سر هم را دانه دانه کنده بودیم. چون وسط خنده های بی معنی آقای شین گفته بودم ترجیح می دهم با یک گرافیست ناشی اما بااخلاق کار کنم. بهش برخورده بود! من بعد از سه سال هنوز دارم روی پایه ای ترین اصول کار چانه می زنم!

3. ساعت دو که درد دست مامان شروع شد، اصلا دو تای قبلی یادم رفت...

4. ساعت شش پ توی تلگرام پرسیده بود چرا در لفافه تهدیدش کرده ام؟ خیلی دلم می خواست سرش جیغ بکشم و زبان انتقادش را که بی موقع باز شده از بیخ و بن دربیاورم! به دو دلیل آرام تر با پیامش برخورد کردم. اول این که او نمی دانست چه روزی را گذرانده ام و بهش مربوط هم نبود؛ دوم و مهم تر هم این که من واقعا تهدیدش کرده بودم! ترجیح دادم ماست مالی نکنم و اشتباهم را قبول کنم، برایش نوشتم از بی شعوری ام بود!

5. شب هم توی گروه ک، یکی پیدا می شود و از "بی نظمی کار بعد از شلوغی" گروه می گوید... این یکی دیگر نوبرانه بود! و چون امروز به اندازه ی کافی تیر و ترکش توی بدنم بود، بهش نگفتم وقتی چهار نفر می شوند شش نفر، استفاده از کلمه ی شلوغی، بی احترامی به آن دو نفر است! در مورد "نظم نداشته ی گروه" قبل از آن دو نفر هم چیزی ننوشتم!

6. توی هر پنج مورد، احساس بریدگی داشتم... گرچه هر تنش یک جور مایوس کننده بود، اما این احساس انقطاع که امروز تجربه کردم، یک چیز دیگر بود، مضافا و شدیدا...

بحران: نیمه های شب توی تاریکی سالن پشت کاناپه سنگر گرفتم. توی سنگر تنهاییم، اشک ها ریختم بس که توی 17-18 ساعت گذشته، مدام در معرض تنش بودم. وسط اشک هام فکر کردم قدر فردا را بیش تر خواهم دانست...

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 6:33